| اژدهای شوکولاتی | |
|
Tuesday, November 30, 2004
● سلام!
.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-.
_.-._.-._.-._.-._.-._.-._خداحافظ! چیز تازه اگر یافتید بر این دو اضافه کنید تا بل باز شود این در گمشده بر دیوار روان شاد حسین پناهی □ نوشته شده در ساعت 1:56 AM Sunday, October 17, 2004
●
.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-.
_.-._.-._.-._.-._.-._.-._
میدانم... روزی زنی بودهام با دامنی قرمز پرچین که در خیابانهای سِویا (Sevilla ) گل میفروختم. زنی گندمگون با گیسوان پرچین چون دامنم و چشمانی یه تیرگی شبهای سویا. شبانگاهان در کافه میدان پلازا، جامم را لاجرعه سرمیکشیدم و سبد گلهایم را مغرورانه در میان سیاه مستان شبزده با چشمان سرخشان میچرخاندم و دستان بیتابشان را با شاخه گلی بر میز مینشاندم. گاهگاه از نوای موسیقی حزن آلود و صدای خشدار نوازنده دورگردی مستانه تا سپیدهدم میرقصیدم. سپیدهدمان همآوا با کودکان آوازهخوان سخاوتهای مردمان خوشپوش شهر را که بزرگوارانه بر سنگفرش پهن شده بوده جمع میکردم. همبازی گدابچگان تیلهها را میغلطاندم و همنفس با پاهای برهنه تا انتهای نفس میدویدم و سرخوشانه قهقهه سرمیدادم. نیمهشبها، همان لحظه یکرنگی شب و چشمانم، پیکر تراش گمنامی جان میبخشید بر سنگ پیکر برهنهام را و شبم را آغشته به رنگها و عشقها و جانها مینمود. هر روز مردی در هیئت راز دستهای نرگس خندان با نجوایی از سبد گلهایم میربود و به بهایش شبنامههایی را به یادگار میگذاشت، مردی با چشمانی سیاه به رنگ عشق و سفید به رنگ رهایی. بیحسرت و بی تردید غوطهور در جذبه رهایی آن دو ماه کبود، هجاهایش، لبهایش را تکرار میکردم: دوستت میدارم... تورا، با تمام دستانم، با تمام چشمانم، با تمام سینههایم، با تمام روحم، با تمام زخمهایم، با تمام دردهایت، با تمام تمامم... دوستت میدارم.... میدانم که عاشق بودهام عاشق نوازنده مبارزی که روزی با چشمان باز نشسته به عطر خاک و خون برای هزارمین بار زمزمههایش را تکرار کرده بود، دوستم میداشته...خاموش... عاشق پیکرتراش گمنامی که با پیکرکهای زنی گندمگون سیه چشم که گیسوانی پرچین به عطر شبهای سویا داشت، یک خوشپوش خوشبخت شده بود و... عاشق کودکی که هرگز نزاده بودم، عاشق مادری که هرگز نداشته بودم... عاشق تمام مردان زنان و کودکانی که تکهتکههای عشق را در آنها یافته بودم و گم کرده بودم. گم کردهام او را، عشق را، امید را، مرد را، زن را، لبخند را، کودک را، لذت را، قلب را، نور را، هنوز را... هنوز اما... صدای خنده بینقابم را میچشم، این روزها... این روزهای مهربان، این روزها بوی نرگس میدهد هنوز، بوی رنگ، بوی سنگ، بوی گچ، بوی روزنامه، بوی فیلم، بوی موسیقی، بوی مرد، بوی عشق، بوی صدا، بوی چوب، بوی تانگو، بوی خوش رسیدن، بوی لمس، بوی خواستن، بوی کودک، بوی نور، بوی خدا... این روزها را دوست میدارم... Viva la vida! زنده باد زندگی هنوز! □ نوشته شده در ساعت 7:56 AM Tuesday, October 05, 2004
● پنجره ها دونه دونه بسته میشن...
.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-.
_.-._.-._.-._.-._.-._.-._ندارم... توانايي سخن گفتن، توانايي عشق ورزيدن، توانايي زدودن، توانايي نوشتن، توانايي شنيدن، توانايي دوست داشتن، توانايي عبور با قلبي سبک از کنار عکس تو، توانايي بودن، توانايي انرژي مثبت فرستادن، توانايي پذيرفتن، توانايي آغاز و پايان، توانايي با تو بودن، توانايي شنيدن حرفهاي دلجويانه تو، توانايي... ندارم! ندارم! ندارم! توانايي از تو شيرين، از تو مهربون و از تو بهترين گذشتن رو ميخوام! نظم... رنگیترین و شکلاتیترین کلمه این روزای منه. اونم از بینظمی کامل به نظم رسیدن. همیشه اعتقاد داشتم و دارم که از آشفتگی میشه به انسجام رسید، از بینظمی به نظم، از تجربه به عشق، از پراکندگی به تمرکز و از شلوغی به سکون. هنوزم این اتاق وامونده کلی کار داره، هنوزم این ذهن لامذهب کلی راه داره، هنوزم این دل کوفتی کلی بساط داره، هنوزم این دماغ آویزون کلی اَن دماغ داره! اما میدونم که بالاخره کلاغه به خونهاش میرسه، هرقدرم این خونه دور باشه. چشم... انگار که برای اولین باره که دارم توشون نگاه میکنم، ۲۸ سال باهام بودن، یهو دیدمشون انگاری. عجب انعکاسی! یه آینه تیره به رنگ شب شکلاتی... ساناز! خجالت نمیکشی! ۲۸ سالته! تازه تو چشات ذل زدی؟! واقعا که! قراره یه قاب درست کنم، باید روش کار کنم، میخوام آینهای توش بذارم. شاید کمکم کنه بیشتر بیشتر خودمو ببینم. آلوچه باغ بالا جرئت داری بسمه الله!... رابطه جرئت میخواد، عشق جرئت میخواد، تنها بودن آسونتره، وقتی یکتا باشی دیگه تنها نیستی، احتیاجی نداری به تنهایی. هیهات که جرئت نداری... و ای کاش داشتی! نهایتش شنیدن نه بود؟ سخته ولی فکر میکنم شنیدن نه خیلی محکمتر از یه رابطه معلقه! کاش میدونستی چقدر خستگی از تفسیر های معلق، از لذتهای مسطح کسالت باره. کاش جرئت داشتی! هرچند اگه داشتی نمیدونم چی میشد! نمیدونی؟... کبوتر جَلدتو پر دادی به یه بوم دیگه، کاش میتونستم بگم چه احساسی داشته، مهمه؟ مهم نیست؟ نمیدونم، تو نمیدونی؟ میدونی؟... میدونی... همه حرفای آدمو تأیید میکنن، میگن آره آره! دقیقا منم همین نظرو دارم. ولی وقتی درباز میشه میبینی همه فقط همونی رو میخوان که تمام اون همهای که بعد از تجربههای سخت و زیبا سعی کردی ازشون دور شی، سعی کردی پاکشون کنی میخواستن. دست اون همه درد نکنه، گرانبها بوده بودنشون، ولی دیگه بسه. هم عمل باش مهربان! تجربه... پراکنده ترین متمرکز، شادترین غمگین، منتظرترین بیانتظار، پراعتمادترین بیاعتماد، ساکنترین بیتاب، ناآگاهترین آگاه، مستترین هوشیار، پرروترین خجل، پیروزترین شکسته... دارم لمسشون میکنم با همه قلبم. نهایت تضادی شیرین. هنوزم ندارم... توان نوشتن. نمیشینه به دلم تمام این همه کلمهای که از این ذهن مغشوش بیرون ریخته! پنجره ها دونه دونه بسته میشن. □ نوشته شده در ساعت 1:33 AM Monday, October 04, 2004
● منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-.
_.-._.-._.-._.-._.-._.-._منـم که دیـده نیـالـــودهام به بد دیـدن وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقــت ما کافــریست رنجــیدن به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن مراد دل ز تماشــای باغ عالم چیست بدست مردم چشم از رخ تو گل چیدن بمی پرستی از آن نقش خود زدم بر آب که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن به رحـمـت سـر زلـف تو واثقـم ورنه کشش چو نبود ز آن سوچه سود کوشیدن عنان بمیکده خواهیم تافت زین مجلس که وعذ بی عملان واجبست نشنیدن ز خـط یار بیــامـوز مهـــر با رخ خـوب که گرد عارض خوبان خوشست گردیدن مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ که دست زهد فروشان خطاست بوسیدن □ نوشته شده در ساعت 8:49 PM Sunday, September 05, 2004
● تبریک تبریک نازنینم، پری شهر قصه ما رفت با آقا موشهاش.
.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-.
_.-._.-._.-._.-._.-._.-._از شنیدن خبر همراهیت نفس راحتی کشیدم، به قول الهه سهم تو هم این بود :) ای خط خطی پاپتی ناقلا! هربار که میدیدمت احساس میکردم یه چی میخوای بگی ولی دو دلی! بترکونم تو عروسیتون عجیب! دعای خیر مهربونا بدرقه راهتونه و قلب من. *از این ته حس تنفر، از این ته حس منفی که در درونم بوجود میاری کفریم! مسخرهاس!اینطوری سخته خودمو دوست داشتن... ولی مثل اینکه اینم امتحان منه. یعنی تا یه ماه دیگه از این حس رها میشم؟ میگه میشم، میگه بادیدن مهربونم میشم... امیدوارم! مثل خوردن بیسکویت از دست اوراکل میمونه. *من مٌردهام... انگار هر روز هزار بار مرده بودم! هزاران من ِ هزاران روز گذشته را مرده بودم. ای کاش هر روز هزاران من میمرد، هبوط درون، هبوط من تا به هیچ میرسیدم. اشباع شدم گویی، از بیهودگی لذت. بیهودگی لذتی که هر لحظه به بتهای درونم میدهم، ناامید شدم از این صورتکهای خیالی، خدای عشق پوشالی، خدای لذات مجازی، خدایان دروغین... سیر شدم. سرگیجه و تهوع از چرخش بی مکث چرخههای تکراری ذهنم و... ایستادم... از زیر خاکسترها ابراهیموار هر لحظه قویتر خواهم شکافت، این جمع محاط بتهای رنگارنگ زیبا را. این صورتکهای مشتاق رقصان را. حس میکنم به مرکز نزدیکتر میشوم، به جایی که دیگر چرخشی نیست. هیچ تمنایی، هیچ خیالی، هیچ سایه ای، هیچ صدایی، هیچ هیچی... شاید تولدی دوباره در مرکز. *دلم بارون میخواد با مهتاب با نون و پنیر، دلم بوی سبزه میخواد، حالا که شدم یه اژدهای کچل مو فرفری زرشکی، دلم یه برکه خنک میخواد که کلهامو توش بکنم! دلم یه پیادهروی طولانی بین درختای گردو میخواد. دلم خالی میخواد، خال خالی خالی، خال خالی تنها! وای دلم یه عالمه دو میخواد تو دشتای دماوند، دلم یه بوس گنده رو لپ اون گاوه که عکسشو تو تنگه واشی انداختم میخواد. دلم عطر نرگسو تو اتاق عین بازار شامم میخواد! دلم یه عالمه برف میخواد تلنبار شده روی یه کرسی داغ وسط یه حیاط دوزاری، دلم یه دامن ستاره میخواد تو شب کویر با مارمولکای جورواجور. دلم آفتاب داغ میخواد با خیس شدن از شلاق موجایی که به ساحل میخوره. دلم صخره میخواد با کلی خزه. دلم عبور میخواد با قلبی باز. □ نوشته شده در ساعت 1:08 AM Tuesday, August 24, 2004
● عجب حجم عظیمی داره حضورش، اینو وقتی اون نور بزرگو لمس کردم فهمیدم، احساس میکردم از درک من خارجه، از گنجایش من فراتره... غوطهور شدن تو عشق... عشق این کلمه زیبایی که خیلی دوست داریم هی تکرارش کنیم ولی مدتیه احساس میکنم، درک عمیق و لمس معنای واقعی این کلمه از گنجایش کنونی من فراتره!
.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-.
_.-._.-._.-._.-._.-._.-._ولی فکر کنم به زودی از نزدیک لمس میکنم اون نور بزرگو. اون چی میگه! این چی میگه! اون داره از رهایی ذهن، گسستن بندهای وابستگی مردابی، فقر و رسیدن به خود واقعی حرف میزنه... این داره از درگیری ذهن، وابستگی بیشتر، ثروت و رسیدن به آرزوهای زمینی دست نیافتنی حرف میزنه... اون میخواد به چی برسه، این براش تبلیغ میکنه که به چی برسه :) دوست دوران دبیرستان، تو به من ندونسته درو نشون دادی، و من وارد راهی شدم که هر روز احساس میکنم آدم جدیدی هستم، تو دیگه منو نمیشناسی عزیزم، اینو روم نمیشه بهت بگم! این از روی هم انباشتن ثروت حرف میزنه، اون به روی هم انباشتن عشق فکر میکنه. اصلا مسئله نفی راه این یکی یا تبلیغ راه اون یکی نیست، که ثروتمند شدن و رسیدن به آرزوهای تمام دوران زندگی حق هر کسیه و اصلا هم بد نیست. اونم دوست داره ثروتمند باشه، ولی نه با هر کاری، اون دوست داره عاشق کارش باشه، و میدونه که تواین کار نخواهد بود. کاری که هر لحظه آدمو بیشتر و بیشتر به سمت حسابگری بکشونه و دست و پاتو تو گل کنه، کاری نیست که اون بتونه عاشقش باشه! از بلند پروازی من حرف میزنی، ولی نمیدونی آسمون پرواز ما جداست عزیزم. راه ما جداست، فلسفهامون جداست، تو هنوز تو فلسفه مجله موفقیتی، ولی من تو باقالیا سیر میکنم! بابا باقالی! *
زندگیو، تجربه رو، اشتباهو نمیشه خوند، نمیشه وایسادو از دور تماشا کرد. باید کرد! باید ذره ذرهاشو لمس کرد. نمیشه بوسیدنو فقط تو فیلما دید، باید بوسید تا یاد گرفت. هرقدرم تئوری قوی باشه، تا عمل نکنیم، تا خودمونو جاری نکنیم، اون اتفاقی که باید نمیوفته. باید اشتباه کرد، تا تهش رفت، تا یاد گرفت. یه نفر اشتباه میکنه، همه اونو میکنن الگو و باهاش میکوبن تو سر بقیه! یکی تو عشق شکست میخوره، میگن عشق فلانه! حجم عشق یا زندگی اونقدر بزرگه که هر کسی فقط یه گوشهاشو لمس و درک میکنه. من با تو با اون یکی فرق دارم. هیچکیو با هیچکی، هیچیو با هیچی مقایسه نکن! میتونی؟ * نقاشی روتوشا ۹ ساله از هند □ نوشته شده در ساعت 3:33 PM Sunday, August 15, 2004
● من نابینام، یه بینای نابینا
.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-.
_.-._.-._.-._.-._.-._.-._من ناشنوام، یه شنوای ناشنوا من اسیرم، یه آزاد اسیر احساس میکنم مثل کودکی هلن کلر هستم و اون مهربون آن سلیوان. اون میخواد بهم خیلی چیزا یاد بده. اطاعت اولینشه، چقدر سخته به این ذهن ولد چموش یاد بدی اطاعت کردنو، همیشه هرکار خواسته کرده، حالا میخوای تو مشتت بگیریش. ولی یه مفهوم مهمتری وجود داره، مثل فهموندن مفهوم کلمه به یه نابینای ناشنوا. چقدر سخته درک کردنش. درونم عین یه اتاق تاریکه، هیچی نیست، ولی میدونم همه چی اونجاست، فقط من نمیفهمم که ببینم! هی کتاب پشت کتاب، جملههای قشنگی که دائم طوطیوار تکرار میکنیم و هر بار فکر میکنیم که جان کلامو فهمیدیم ولی بازم نیوفتاده این دوزاری لعنتی. چقدر کار این منبع عشق، این مهربون سخته. احساس میکنم یه پیازم که بوم همه جا رو برداشته! یه پیاز با یه میلیون یا شایدم یه میلیارد لایه. هی لایه لایه برمیدارم، مگه این بوی گند تو یکی از این لایهها از بین بره، که نمیره! آی پر رو! امان! امان از این ذهن سیاست باز نقاب باز صورت باز. بازی بازی، فکر فکر، اشک اشک، درد درد... ناامید نشدن خیلی سخته وقتی رگههای گرههای کوفتی قدیمیو بازم تو خودم پیدا میکنم. ناامید نشدن خیلی سخته وقتی احساس میکنم بازم اشتباه کردم، اشتباهی که بارها انجامش داده بودم،ولی... ولی همین اشتباه تلخو دوست دارم، عاشقشم. اگه نباشه چطور گره رو میتونم بشناسم. دلم واسه طبیعت تنگه،باید امشب بروم... دلم میگیره، ۵ تا ۱۰ سال تفاوت سنی داریم ولی هیچی عوض نشده، هنوز استقلال شخصیتی برای دختر ایرونی معنی نداره. فکر میکنم بعضی چیزا اصلا گفتن نداره، یا هست، یا نیست، من که هر بار گفتم جواب نگرفتم. انگاری لوث شده، انگاری مفهوم اصلی قضیه از بین رفته. روانشناسا میگن بگین، ولی من میگم نه، بقول استاد باید اجازه داد قسمتی از پازلو اون یکی پر کنه. اگرم گفتن داشته باشه اون یه زمان خاص داره. میبرم فقط، و از این بریدن دلم میگیره. □ نوشته شده در ساعت 1:16 AM Monday, August 02, 2004
● برج میلاد بگذرد، چادری زن زیبا روی با تمام انگشتان کشیدهاش بگذرد، زیر پل گیشا بگذرد، آهنگ بهار بگذرد، فصل بهار بگذرد، کوچه باغ اوین بگذرد، معین بگذرد، استاد بگذرد، گذرگاه درکه بگذرد...
.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-.
_.-._.-._.-._.-._.-._.-._و این نیز بگذرد... گذشت پذیرفتن، دوست داشتن، رها کردن. سلام آینه. وقتی صادقانه ازم تعریف میکنی حال میکنم، حتی اگه بگی خیلی اَنی! وسط آشپزخونه یهو وایسادم؛ نکنه... نکنه یادم بره! شایدم نکنه یادم رفته! نکنه لذت بردنو تو اون گوشهه یادم رفته باشه! کاش یادم نرفته باشه که هر لحظه زندگی اونقدر نابه که نمیشه هدرش داد، چه تو غمبرک، چه تو ولولک، چه تو شور، چه تو افسردگی. اون کلیدو یادم نره سفت بچسبم، نمیخوام هی تکرار خودمو تکرار کنم. دوستی از سفر میاد و من باز یاد گرفتههامو مرور میکنم. تکرار نمی خوام ولی فراموشم نمیخوام بکنم!تو اون چمنای تازه هرس شده دلم میخواد غلط بزنم تا سلولام آغشته به بوی زندگی بشه. یه نفس عمیق به عمق یه لحظه بودن. دوستی جون این واسه توست تو اونجایی ولی انگار من لمس کردم، منم ماه کاملو نگاه میکردم همون موقع، تو جلسه پرسشو پاسخ احساس میکردم هیچ شکی تو دلم نیست، انگار همه چیزو از اول میدونستم، شاید این بخاطر نزدیک بودن قلبامونه که اینطوری حس میکنم، دلم برات تنگ شده قد اشک مورچه ها، ولی انگار سکون قلبتو به منم انتقال دادی، شایدم چون اونجا منو یاد کردی اینطوری شده، کارایی کردم که از انجامشون خوشحالم، امروز صبح قبل از طلوع خورشید قلبمو به یار بزرگمون دادم. ایشاالله میبینمش به زودی :)دیگه نمی ترسم دوستی جون، فقط اینجا مینویسم که یادم نره، ولی ایمان دارم که یادم نمیره، چون یار با ماست و چون ما از دالان باریک تاریکی به نور نزدیک شدیم، سختیای دالونو فراموش نمیکینم، میدونم. دوسِت دارم. بابا پیراشکی! □ نوشته شده در ساعت 10:28 AM Wednesday, July 28, 2004
● آن زن آمد....
.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-.
_.-._.-._.-._.-._.-._.-._آن مردآمد... .دلم میخواد باور کنم. دلم میخواد آروم آروم باور کنم. میتونم، هنوز نمیخوام، نمیترسم:) پوستم کلفت شده، درست مثل تو مسافر نازنین قلچماقم. برادرام رفتن آمریکا مسابقات فوتبال، مادرم اومده اینجا با یه چمدون سوغاتی، پدرخونده ام با عشق بغلم میکنه، دوست جونیم رفته سفر پیش یه مهربون و .... مثه بارون ریز و تند تابستون، مثه آب شدن بستنی یخی تو دست بچه ها...کرگدنام دل نازکن، نه؟ وقتی هی میگیم دوسِت دارم، یعنی میخوایم چیزی دریافت کنیم. مگفت یعنی توقع داریم، مثل اینکه سخت ترین کار دنیا تسلیم شدن و باز بودنه. پر از سؤال میشیم، پر از ترس، وارد شدن به دنیای ناشناخته وحشتناکه، جایی که با هیچ منطقی نمیشه توش قدم برداشت، جایی که تجربه های قدیمیمون نمیتونه کمکی بهمون بکنه. مثل اینکه سخت ترین کار دنیا عاشق بودنه.... چیزی وجود نداره، پس چی میخوای؟ هی دل آشوبه، هی اضطراب،هی هی...بعدش یادت میاد تمام روزای سختو، تمام اون کابوسا رو، اون امتحانا رو، عین آب رو آتیش میمونه... این دفعه کمتر طول کشید، خیلی...آدم یه امتحانو چند بار پس میده؟ اینو وقتی به هلال هشت روزه ماه نگاه میکرد، باد تو گوشش زمزمه کرد...خودشو نوازش کرد و ماه تو چشاش رقصید... یادت نره کبوتر! چقد همه چیز خوبه، زتدگی، مرگ، دوری، نزدیکی، من، تو، اوی قشنگم... چقد همه چیز خوبه، درد، درمون، درد بیدرمون... چقد همه چیز خوبه، جینگولی، گوگولی، گاموچی، گوگوچی... .دوسِت دارم آی زندگانی بشری! □ نوشته شده در ساعت 9:53 AM Monday, June 21, 2004
● باد تو صورتم میخورد...ازت متنفرم! همین!
.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-.
_.-._.-._.-._.-._.-._.-._دارم میترکم از زور سوغاتی، تمام اونچه که دوست داشت برام انجام بده... یک مریخی در سرزمین گونگولان گینگولی! گاف بده داداش! گوش و مخم ترکید از بس نصیحتهای چندین و چند سالشونو برام گفتن... مفهممشون، بامزهاس و خداییش خیلی سخته، فک کن واسه هر حرف کوچیکی باید فکر کنم نکنه برداشت دیگهای ازش بشه! دیگه چه خبر؟ خستگی. البته بدون افسردگی، این خودش خیلی مهمه! دارم اسباب کشی شغلی میکنم. باید خودمو به خودم نشون بدم. مشکی رنگ عشقه! و اما قضاوتی.... بعضی وقتا خواستهها اونقدر ساده هستن که از زور سادگی نمیشه اجراشون کرد! نه؟ خانه دوست کجاست؟ فکر کنم اونجا نبوده و اون یکی جام.... چقدر آغوش مهربون، بی دغدغه و آرومی بهم هدیه دادی خوشگلم. یکی از چیزایی که همیشه دلم میخواستش، سینهاتو گذاشتی دراختیارم... مرسی عزیزم، دوسِت دارم. تا بعد که وقتم بیشتر بود و قلبم برای این ورپریده صورتی بیشتر میتپید... □ نوشته شده در ساعت 6:59 AM
|
_____دوستان_____
هليا
بزرگ لیلی ترسا پتونیا شبح سـايه گل یخ شورین عصيان عاقلانه ديوانهتر انگشـت جين جين جنس دوم لاک پشـت مداد سفید تنهای شب گاو و گـلدون شرلوک هلمز خورشید خانوم عالیجناب منتقد ما مهـره نیسـتیم دست نوشته های ندا ياوههاي عاشقانه يک من و اینک این من ِسانسور شده شب بود، ماه پشت ابر بود... از یک روزنه سرد عبوس مهسا همیشه بهار از پشت یک سوم حرفـای خودمونی trato-me por tu Corporal Clegg شیمبل قیطون اژدهای خفته پینکفلویدیش همیشه بهار از بالای دیوار وحی شبانه صفر مطلق طبیعتْ مرد کـارپـه ديـم کاپیتان نمو مريم گلي بانوی آبی پدرخونده بينــهايت Oopps آي تک بارانـه کیمیا بالش لامپ قوچ لامپونویس فارسی |