| اژدهای شوکولاتی | |
|
Sunday, October 06, 2002
● يه تيکه از قلبم گم شده ! شما نديدين؟
دارم ميرم که پيداش کنم. پس تا بعد.... □ نوشته شده در ساعت 11:35 AM
● پدر روزی ميرسه که با خودم ببرمت، جايی که ديگه کسی نباشه واسه عشقت مسخره ات کنه و اذيتت کنه! اينو بهت قول ميدم....
□ نوشته شده در ساعت 11:35 AM
● من آنجا چشم در راه تو ام،
.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-.
_.-._.-._.-._.-._.-._.-._ناگاه تو را از دور ميبينم که می آيی تو را از دور ميبينم که ميخندی تو را از دور ميبينم که ميخندی و می آ يی نگاهم باز حيران تو خواهد ماند سرا پا چشم خواهم شد تو را در بازوان خويش خواهم ديد سرشک اشتياقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت برايت شعر خواهم خواند برايم شعر خواهی خواند تيسمهای شيرين تو را با بوسه خواهم چيد اين شعر قشنگو رنگين کمان برام فرستاده و پيدا کردن نيمه گمشده ام رو بهم تبريک گفته! راستش نيمه گمشده ام پيدا نشده! دنبالشم نميگردم. اگه قرار باشه خودش سر راهم قرار ميگيره. کسانی بودن تو زندگيم که دوسشون داشتم. يارانی که بهم چيزای خوبی ياد دادن. ولی نيمهء گم شده ام نبودن،چون هر چی نگاه ميکنم ميبينم هر چقدر بهشون عشق ورزيدم بازم اون نهايت عشقم نبوده. اون چيزی که من به اونا دادم يه ذره از کل عشقی بوده که ميتونستم به يه نيمه گمشدهء جيگر بدم. که البته اينو شايد اون موقع نمی دونستم. دوستای خيلی خوبی دارم، رضا که برام يه جمله خيلی قشنگ نوشت و هر روز تکرارش ميکنم: آنکس که تو را نمی خواهد، پاره وجود تو نيست... رها داداش مهربونم که عين يه برادر پشتم وايساده و نمی دونم با مهربونياش چيکار کنم. احمد که با ميلهاش از آلمان بهم قوت قلب داد. جين جين که هميشه نا اميديامو سرش ميبرم! و اونم چه مهربون و چه خالصانه بهم گوش ميده و باهام ذوق ميکنه يا غمگين ميشه. داش آکل اين پسر شيرازی با مرام که بازم با ميلهاش بهم روحيه داده، گل يخ عزيز مهربونم، که با انرژی و صبوريش بهم کلی درسا داد. ندای قشنگم، دست بلاگر درد نکنه که باعث شد دوست با ارزشی مثل ندا پيدا کنم. چقدر خوبه که اين همه دوستای عزيز دارم. از همتون متشکرم. از تمام دوستای ديگه ای که اسمشونو نبردم هم ممنونم. با ميلهاتون روز منو قشنگتر کردين. دوستتون دارم. □ نوشته شده در ساعت 11:07 AM Saturday, October 05, 2002
●
.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-.
_.-._.-._.-._.-._.-._.-._
دختر بايد لطيف باشه، پس طبيعیه که بايد عطسه اش هم لطيف باشه. ولی مگه ميشه با نرمش عطسه کرد؟ نمی دونم ديدين يا نه، خيلی از مردم مخصوصا زنها عطسه اشونو قورت ميدن و وقتی عطسه ميکنن با لطافت فقط يه چ شنيده ميشه! اصلا عطسه واسه چيه؟ يه کار زشت و کثيفه فقط برای پخش کردن آب دهن تو هوا؟ خب بابا اون ميکروبايی که تو تنمونه بايد بيرون بريزه يا نه؟ اونقدر از بچگی تو گوش دختر ميخونن لطيف باش و لوند باش که يه کار طبيعی و ساده ای مثل عطسه کردن ميشه يه مشکل بزرگ! اصلا چطوری اين هوايی که داره با اين فشار بيرون مياد کنترل ميکنن! و الله خودش يه هنريه! پدر بزرگم خدا بيامرز همچين عطسه ميکرد که زهره آدم آب ميشد! خودشم نه يکی نه دو تا ! يهو ۱۰ تا ۱۵ تا پشت سر هم! از اون ور دختر خاله ام ، از عطسه فقط يه کمی سرش تکون ميخورد و يه کمی صورتش جمع ميشد! فقط من هر دفعه احساس ميکردم که اين معده، روده و ريه هاش منفجر ميشه اون تو! درست مثل کارتونا که بمب ميندازن تو يه جای در بسته و ... بوم! اونوقت اين دختر خاله هر روز مريض بود! همه اش سرما خورده بود! بر عکس پدر بزرگم ماشالله اصلا سرما نميخورد و خيلی کم مريض ميشد! وضعيت عطسه منم که تو عکس قابل تشخيصه! خلاصه هر وقت ميبينم انسانی با آرامش خيال و راحتی عطسه نميکنه و قورتش ميده، احساس خفگی ميکنم! احساس در خود ترکيدگی! □ نوشته شده در ساعت 5:24 AM Wednesday, October 02, 2002
●
.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-.
_.-._.-._.-._.-._.-._.-._
پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنيست دلم ميخواد پرواز کنم. بالا و بالاتر، اونجايی که ابرا زندگی ميکنن. شيرجه بزنم وسط اون همه سفيدی و نرمی. ميخوام نوک آخرين برگای درختا به پاهام بخوره، همون برگايی که واسه نور خورشيد خودشونو بالا کشيدن. دلم ميخواد از وسط جنگل وقتی باد داره بوی سبزی جنگلو تو صورتم ميزنه رد شم. اونقدر پايين بيام که با پاهام رو سطح درياها چين بندازم. دست بزنم به آب و پشت ماهيای متعجبو نوازش کنم. ميخوام صدای نفير صحرا رو بشنوم همچين که با دستام روی شنهای نرم و طلايی رنگ نقاشی ميکشم. برم و برم .... بالا و بالاتر، جايی که ماه دستشو رو قلبم بکشه و نوازشم کنه و هر چی غصه تو اين يه ذره جا لونه کرده پاک بکنه. دستمو دراز کنم دو تا ستاره بچينم، يکيش واسه خودم ، يکيشم واسه جفتم. اصلا دلم ميخواد هر روز صبح که پا ميشم، يه پرواز تازه رو شروع کنم. يعنی ميتونم؟ نمی دونم.... □ نوشته شده در ساعت 4:36 AM Tuesday, October 01, 2002
● امروز بالاخره اون نيمه گمشده رو پيدا کردم. بعد از چندين ماه سر در گمی و و احساس گيجی! باورم نميشد که هميشه همون جا نزديک من بوده ! اونوقت من کور نديده بودمش! يعنی اصلا به اين نزديکی دنبالش نگشته بودم ! هنوزم باور نميکنم! چقدر پيدا کردن اونی که ديگه از يافتنش نا اميد شدی مزه ميده! اونم درست زمانی که ديگه به فکرش نيستی ! حتی به فکر جایگزين کردن و پيدا کردن نيمهء جديدی هم نيستی. اونوقت يهو تو جيب کيفت پيداش ميکنی! بعد از کلی بدبختی کشيدن و يه وری نگا کردن به دنيا!
امروز وقتی اين پلاستيک عينکم رو که باعث ميشه رو دماغ وايسه پيدا کردم( اسمش چی بود؟ ) ، اونقدر خوشحال شدم! خوبه يه اژدهای شکلاتی به همين سادگی ميشه خوشحال بشه و بال در بياره! تازه داشتم فکر ميکردم نيمه اش که رو عينکم بود چقدر خوشحال شده! □ نوشته شده در ساعت 5:26 AM
● بعضی چيزا نشانه عصمت و نجابت برای دختر ايرونی محسوب ميشه. يکی از اون چيزا ابروهای کلفته! اگر از کلفتی ابروها قبل ازدواج کم بشه يه جای کار در نظر بعضيا ميلنگه!
.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-.
_.-._.-._.-._.-._.-._.-._هر چی سريال نشون ميدن دختره ابروهاش ۱۰ سانت پهنا داره! يه سريال به مناسبت هفته دفاع مقدس نشون ميدادن. دختری که نقش دختر مرد بسيجی رو بازی ميکرد ابروهاش خدادای نسبتا باريکه . اونقدر مسخره گريمش کرده بودن و براش ۱۰ سانت ابروی پهن کشيده بودن که خدا ميدونه! کاملا معلوم بود! چند روز پيشا يه سريال جديد داشت نشون ميداد يهو چشمم به جمال يه ابروی نسبتا باريک روشن شد. بعد فهميدم اون دختر نقش منفی داره !! اين قضيه هم مثل قضيهء جوونای فرنگ رفته اس که همشون تو اين سريالا حقه باز، جاسوس، بی عاطفه يا معتاد شدن و اومدن! يادمه وقتی من ابروهامو برداشتم کلی بزرگان فاميل زير لبی اعتراض کرده بودن! البته طبق معمول جلو روم کسی جرأت نکرده بود حرفی بزنه! تازه من کم سن نبودم! اصلا يکی از نشانه های باکره بودن پهنای ابروهای دختره! تازگيا فهميدم هر چی رنگ ابرو به زغال نزديکتر باشه مهر تاييد نجابتش پر رنگتره! ابرو برداشتن يعنی پاکيزه بودن يه زن، يعنی مرتب بودن يه دختر! حالا چه فرقی ميکنه باکره باشه يا نباشه. مگه مردا بعد از ازدواج ريش ميتراشن؟ هی بالام هی! □ نوشته شده در ساعت 5:06 AM Monday, September 30, 2002
● تو اين يه هفته اخير دو بار چلاق شدم! زمين خوردم و دو تا زانو هام سياه شده! خيلی ناجور شده هر کي ميبينه دل ريشه ميگيره! دوستم از پله افتاده مهره کمرش شکسته، اون يکی دوستم مهره گردنش آسيب ديده و يه مدت بود که هيچ کاری در واقع نميتونست بکنه!
.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-.
_.-._.-._.-._.-._.-._.-._از اون ور يکی از فاميلا در مورد رنگ موهام راهنماييم کرد، منم الهی دستم بشکنه گوش کردم و کاری که اون گفت کردم! در نتيجه فرق کله ام نارنجی شده بود! هر بار خودمو تو آينه ميديدم آی به خودم فحش ميدادم! ياد سالی دشمن عزيز ميوفتادم! مجبور شدم سه بار رنگ کنم تا يه ذره اين رنگ نارنجی ناز از موهام در بياد! مثل آلوی نارنجی شده بودم! نمی دونم چرا اين قدر تاپ و تاپ زمين افتادم! هر چی فکر ميکنم اصلا خودمو، شصت پام و تخم چشممو درک نمی کنم! □ نوشته شده در ساعت 11:47 PM Monday, September 23, 2002
● ياد ماه پيشونی گرامی.
.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-.
_.-._.-._.-._.-._.-._.-._گاهی اوقات فکر ميکنم درست است که مرگ هم يکی از قوانين طبيعت است، اما آدم تنها در برابر اين قانون است که احساس حقارت و کوچکی ميکند. يک مسئله ايست که هيچ کاريش نمی شود کرد. حتی نمی شود برای از ميان بردنش مبارزه کرد. فايده يی ندارد. بايد باشد. خيلی هم خوبست. فروغ فرخزاد □ نوشته شده در ساعت 1:35 AM Saturday, September 21, 2002
● يکی از دوستای خوبم باز زحمت کشيده و اين توضيحو برام فرستاده که گلستانه روستا نيست، يک مزرعه ست که قسمتی از روستای حسنارود ميباشد.
با تشکر از اين دوست خوبم. خدا عمرت بده! اگه آدم بخواد فقط به زير نويسا و توضيحات بعضی از نويسنده ها استناد کنه، کلاهش پس معرکه ست! □ نوشته شده در ساعت 2:08 AM
● امروز برای من روز عجيبی بود. خيلی وقت بود که به انجام دادن يا ندادن يه کاری فکر ميکردم. و بالاخره انجامش دادم.
.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-.
_.-._.-._.-._.-._.-._.-._الان هيچ احساس بدی ندارم، عجيبه! خيلی هم حالم خوبه. خيلی زياد... هميشه ميخواستم با ترسام مبارزه کنم، و اين يه قدم خيلی بزرگ بود. بايد اين کارو ميکردم حتی اگه الان اين احساس خوبو نداشتم! احساس ميکنم بر خودم پيروز شدم! به اون منی که يه گوشه وجودم قايم شده بود و هر از چند گاهی شلنگ تخته مينداخت! پيروز شدم.هی ميخواست از من يه کسی بسازه ، کسی که ازش متنفر بشم. اون منی که وارث قرنها سنته. اون منی که وارث ديوارها و بايدها و نبايد هاست! به اين پيروزی بد جوری احتياج داشتم. □ نوشته شده در ساعت 2:00 AM Thursday, September 19, 2002
●
.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-.
_.-._.-._.-._.-._.-._.-._
امروز هر چی سعی کردم يکی از موضوعهايیکه ميخواستم درباره اشون بنويسم يادم بياد، نميشد! تا اينکه يه اتفاقی افتاد و يادم اومد! ميگن هيچوقت عيب جويی نکنين! سرتون مياد! راست ميگن! جدا از تجربيات خودم در اين زمينه، يه نمونه ديگه هست که هر روز جلوی چشممه. يادمه اون وقتا که شوهر عمه ام خدا بيامرز زنده بود، عمه ام هميشه بهش ايراد ميگرفت که فلانی تو خونه، تو اتاق نگوز! عمه ام زبونش مو در آورد ولی گوش شوهر عمه ام بدهکار نبود! شوهر عمه ام هم بد جور مترنم ميکرد، بشکلی که ديوار بعضی وقتا ميلرزيد! اصلا با دائی های عمه ام مسابقه ميذاشتن و شب که همه دراز به دراز خوابيده بودن هی سر و صداهای ناهنجار راه مينداختن! هر کی هم محکم تر ميگوزيده برنده بوده! يه بار که يکی از دائی ها آنچنان اين کارو کرده بوده که از شدت بادش در اتاق درنگی بسته شده بوده! خلاصه اين چيزايیکه ميگم مال خيلی قديماست. اون زمانی که مردم دل خوش بودن و به بادی ميخنديدن. خلاصه اين شوهر عمه ام هم بعضی وقتا شب قبل از خواب تو اتاق خواب عطر افشانی ميکرد و بيچاره عمه ام که ميخواست بره بخوابه کلی خفه ميشده! اون که رفت و عمرشو به شما داد. حالا عمه ام دو سالیميشه که تنهاست، و برای خودش آی تو اتاق ميگوزه! با خودم ميگم مگه خودت نبودی که ميگفتی فلانی اين کارو نکن! حالا چی شد؟! خلاصه امشبم عمه ام باد هايی وزوند و منو بياد اين قضيه انداخت. زنده باد بر بادی که به موقع خارج شود! □ نوشته شده در ساعت 3:04 AM Tuesday, September 17, 2002
● اين عکس و يه قسمت از شعر فروغ رو چند روز پيشا گذاشته بودم ولی عکسش پابليش نشد. چون از عکسش خيلی خوشم ميومد از دوستم خواستم که برام ذخيره اش کنه. حالا ميتونن بقيه هم ببيننش.
..... من پری کوچک غمگينی را ميشناسم که در اقيانوسی مسکن دارد ودلش را در يک نيلبک چوبی مينوازد آرام آرام پری کوچک غمگينی که شب از يک بوسه ميميرد و سحرگاه از يک بوسه بدنيا خواهد آمد. □ نوشته شده در ساعت 3:24 AM
● کفرم در اومده! بابا تو جزيره ماداگاسکار هم امتحان تافل برگزار ميشه! از توگو که نمی دونم کجاست تا لاتويا که بازم نمی دونم کجاست! حتی بورکينا فاسو!!!
.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-.
_.-._.-._.-._.-._.-._.-._اونوقت ما بايد لِک و لِک پاشيم بريم يه کشور عربی امتحان بديم! هر چی هم عربه ريخته دور و برمون! يعنی که چی!!! واقعا کفرم در اومد! □ نوشته شده در ساعت 2:18 AM Monday, September 16, 2002
● امروز فکر کنم رکورد شکستم! تا الان که ساعت ۱۰ شبه هيچی نخوردم! چرا؟ ممم چه ميدونم! احتمالا ميخوام جز چشمام چيزی ازم باقی نمونه! هر چند الان خيلی گشنمه ، ميرم که يه چی بخورم.
□ نوشته شده در ساعت 10:11 PM
●
دشتهايی چه فراخ! کوه هايی چه بلند! در گلستانه چه بوی علفی می آمد! من در اين آبادی پی چيزی ميگشتم: پی خوابی شايد، پی نوری، ريگی لبخندی. .... خيلی دوست دارم روستای گلستانه رو ببينم، نه که فکر کنم حالا حالت خاصی داره، ولی دوست دارم ببينمش. وقتی داشتيم ميرفتيم کاشان، واقعا مصداق اين شعر سهرابو ديدم. دو طرف جاده تا چشم کار ميکرد دشت بود. دو تا درخت اون وسطای دشت نشسته بودن. . درختا سبزِ سبز بودن، خود دشت زرد بود. اون دور ها هم کوهايی ديده ميشدن که خيلی خاص بودن! شايد چون هميشه کوه های اطراف تهرانو ديده بودم يه حالت تازه ای برام داشتن. آفتابم سخاوتمندانه داشت اين منظره رو طلايی ميکرد. اون آرامش و جاری بودن رو حس ميکردم. هميشه به تنهايی که تو شعراش بارها تکرار کرده فکر ميکنم. حتما با تنهاييش خوشبخت بوده. ولی خب شايد هيچ کس گنجايش درک اونو نداشته که بتونه همراهيش کنه. کسی که مثل خودش وسيع باشه، مثل آيدا همراهِ شاملو. □ نوشته شده در ساعت 9:05 PM
● بازم ميخوام از يه دوست خيلی خوبم که هميشه زحمت وبلاگم به دوششه تشکر کنم. حتی عکسای اصليه وبلاگم رو زحمت کشيده و تو سايت خودش گذاشته. لامپ عزيزم خيلی ممنونم . اميدوارم مشکلات مالی و عاطفی و کله ايت زودتر برطرف بشه. پير شی الهی و خدا از اون حوريهای بهشتی که توصيفشونو کردی نصيبت کنه به همراه يک عدد گرين کارت.
.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-.
_.-._.-._.-._.-._.-._.-._□ نوشته شده در ساعت 3:50 AM Sunday, September 15, 2002
●
.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-.
_.-._.-._.-._.-._.-._.-._غمگينی؟ اينجوری نگام نکن! دلم ميگيره ها! آخه کی ناراحتت کرده؟! ببين من دوسِت دارم، حالا بخند! تو که چشات به اين قشنگيه، حيفه! هر کی غم تو چشات آورده، فراموشش کن! هر چی غصه داری بريز دور! هر کی بهت ميخنده، بهش بخند! حيف يه قطره اشک رنگين کمونيته، که بلغزه روی گونه ات ، که بريزه رو زمين، که بچيکه تو دستمال کاغذی! دماغتو بالا بکش! لباتو وا کن و بخند... اصلا تا منو داری غم نداری! من دوسِت دارم! □ نوشته شده در ساعت 5:25 AM Thursday, September 12, 2002
● اين پشهء شاهين خان دلتنگستان هم باحاله . هر چند که تا به حال حتما همه خوندنش! وقتی خوندمش ياد فيلمای آمريکايی افتادم! انگار نويسنده ميخواست تا آخر تخيلش بره.
□ نوشته شده در ساعت 6:01 AM
● هر وقت وبلاگ ما مهره نيستيمو ميخونم، وای خدا ميميرم از خنده، هر چند بعضی وقتا هم يه کوچولو اشکم در مياد.
.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-.
_.-._.-._.-._.-._.-._.-._مثلا اين نوشته به نظر من فوق العاده اس! يا اين يکی . دستت درد نکنه نويد جان، هميشه خنده روی لبامون ميشونی . □ نوشته شده در ساعت 5:51 AM Wednesday, September 11, 2002
● وقتی ميرسم اون بالا انگار همه چيز خيلی کوچيک ميشه. تمام فکرا، دل مشغوليا، کلنجارا، غما و شاديا.
همه چيز با نسيم خنکی که به صورتم ميخوره و از لابه لای تارو پود روپوشم تن عرق کرده امو نوازش ميکنه ، پر ميکشه و ميره. با هر قدمی که بر ميدارم بيشتر احساس رهايی ميکنم. و باد... اين باد شيطون که ميپيچه زير روسريم و ميخواد کنارش بزنه. اون لحظه ای که قلبم شروع ميکنه به تپيدن و تير کشيدن ، تازه احساس زندگی ميکنم. هی دماغمو بالا ميکشم! هی نفس عميق ميکشم. امروز احساس ميکردم اون ته تهای مغزم بوی خاک ميده! شايد از بس نفس عميق کشيده بودم! و دلستری که اون بالا ميخوريم عجب ميچسبه! کاش بتونم بازم بالاتر برم! که ميدونم خواهم توانست. چه خوبه که ما کوه داريم! داشتيم که پايين ميومديم بازم مثل هفتهء پيش احساس کردم يکی داره از اون بالا نگام ميکنه! سرمو بالا آوردم ديدم کوهه که بهم زل زده ! اون قسمتش تو سياهی شب محو شده بود. ولی من هر دفعه تو سياهیا چشماشو ميبينم. دلم هری ميريزه پايين و ياد بچگيام ميوفتم! بچه که بودم تو شب به کوها خيره ميشدم و برای خودم داستان ميساختم. هيبتشون منو ميگرفت يه کمی ميترسيدم، ولی بازم نگاهشون ميکردم! عين اين بچه تخسا! داستانايی که ميساختم يادم نيست... ولی نگاه کوها هنوز تو يادم مونده. يه نگاه مهربونِ آروم، که پر از صلابته! وقتی ميرسم اون بالا نفس ميکشم و به پيرمردای سرزنده نگاه ميکنم. دوست دارم وقتی پير ميشم همينطور پر انرژی و سرزنده باشم. □ نوشته شده در ساعت 6:02 AM
●
.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-.
_.-._.-._.-._.-._.-._.-._
دو تا عاشقن که بعد از کلی چرخ زدن و پر زدن نشستن و دارن نفسی تازه ميکنن. چشم تو چشم هم انداختن و به موسيقی جادوييه موجای فيروزه ای گوش ميکنن. جز خودشون ديگه کسی رو نمی بينن. دوسِت دارم... اون طرف رو اون يکی شاخه يکی تنها نشسته و به جای خاليه يارش نگاه ميکنه... با موسيقی دلکش موجای کوچيک درياچه چشماشو بسته و داره ميخنده و ميگه دوسِت دارم. - اِ !؟ ميخنده؟! تازه به کی ميگه دوسِت دارم؟ چشماشو باز ميکنه و ميگه: به همونی که داره ميشنوه ، به همونی که ميدونه... - مگه ميشه؟ هيچی نميگه فقط دوباره لبخند قشنگی ميزنه ، لبخندی که اون دو تا عاشق با ديدنش حسوديشون ميشه. □ نوشته شده در ساعت 4:33 AM Monday, September 09, 2002
● وايسادم کنار اتوبان شهيد گمنام ساعت ۷:۴۵ شب.
.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-.
_.-._.-._.-._.-._.-._.-._هر چی ميگم پل گيشا هيچ تاکسیی واينميسه! خاک تو سرشون( تو دلم آی فحش دادم!). آخه پل گيشا نمیرن پس کجا ميرن! کردستان؟ خب ديگه همشون که نميرن کردستان! هوا گرگ و ميش بود و درست و حسابی نمیديدم ماشينیکه داره مياد چيه؟ مسافر کشه، مزاحمه ، دنبال دوست ميگرده، دنبال Date ميگرده واسه اون شبش، خير خواهه يا فقط ديده يه دختری کنار خيابون وايساده خواسته يه متلک بپرونه! خلاصه کلافه شده بودم! يه موتوری اومد کنارم وايساد هی وز وز کرد. نگاش نکردم. دور زد، باز وز وز کرد! همون موقع يه ماشين وايساد گفتم پل گيشا... رفتم جلو و به راننده گفتم آقا پل گيشا؟ گفت بله. در ماشينو باز کردم سوار بشم،همون موقع موتوريه اومد دستشو قشنگ ماليد به باسن مبارک من!!! يعنی چيزی نمونده بود با مخ برم تو شيشه ماشينه! از شدت حرص و عصبانيت تمام تنم ميلرزيد . من که بهش نگاهم نکردم! چرا فکر ميکرد خيلی مشتاقم؟ برگشتم به يارو نگاه کردم، اشاره ميزد که بيا ديگه! بعدشم گاز داد رفت يه کم جلوتر! سوار ماشينه شدم، راننده برگشت گفت:- خانوم اون موتوری ميخواست کيفتونو بزنه؟ گفتم:- نه خير اشتباه گرفته بود! سر چهار راه پشت چراغ قرمز وايساده بوديم. زيپ کيفمو بستم ، موتوريه سر چهار راه وايساده بود. به راننده گفتم:- آقا من الان ميام.... پياده شدم پشت موتوريه وايسادم گفتم:- هی آقا! يه لبخند مليح زدم، يارو داشت با چشمای باباغوريش نگام ميکرد و احتمالا دلشو هی صابون ميزد، همون موقع کيفمو بلند کردم کوبيدم تو صورتش! با تمام قدرت! از رو موتور افتاد پايين! چراغ سبز شد! بدو پريدم تو ماشينه! راننده هاج و واج مونده بود! بعد برگشت گفت خانوم دستت درد نکنه! من فقط لبخند زدم! داشتيم که از چهار راه ميگذشتيم برگشتم نگاش کردم ديدم دماغشو گرفته عينهو لبوی وحشی ولو شده رو زمين ! ديگه نمی تونستم خودمو کنترل کنم! بايد ميزدم تو دماغش! □ نوشته شده در ساعت 3:48 AM Sunday, September 08, 2002
● داشتم دنبال عکس آنتونيو بانداراس ميگشتم واسه مطلب قبليم که اين عکسو از اينجا پيدا کردم. آنتونيو و خانوم بچه هاش و هاپوشون. عکس قشنگیه، دلم نيومد که نذارمش اينجا.
نمی دونم زندگيشون چطوره، همسرش، ملانی گريفيث، هم هنرپيشه است. اميدوارم همينطور که تو عکس ديده ميشه شاد باشن. □ نوشته شده در ساعت 4:07 AM
● وقتی فهميدم فرهاد خوانندهء فقيد و عزيز در مورد جسدش چه وصيتی کرده، خيلی برام جالب بود.
پدرم هميشه ميگفت وقتی مُردم، جسد منو بسوزون و خاکسترم رو بذار باد تو کوير لوت پخش کنه. پدرم هم نسل فرهاده و يکی دو سالی با هم تفاوت سنی دارن. شايد به همين دليله که تفکرشون در اين زمينه اينقدر به هم نزديکه. از تصورش قلبم ميگيره، از تصور نبودن پدرم... مردی که هميشه قسمتی از زندگی و قلبمه و دنيا رو از چشم اون شناختم. بعضيا رو نميشه فراموش کرد، حتی اگه دور باشن، مشغول زندگی خودشون باشن... هميشه قسمتی از روحمون به اونا فکر ميکنه، نبودنشون غمگينمون ميکنه و جاشون واسه هميشه خالی ميمونه. اميدوارم که اون روز سخت به اين زوديا نباشه، اميدوارم که خيلی دور باشه. اميدوارم... □ نوشته شده در ساعت 3:57 AM
● با خوندن اين مطلب گل کو ياد يکی از فيلمهای محبوبم افتادم. اين فيلم بر اساس کتاب ايزابل آلنده ساخته شده به نام Of Love and Shadow . در مورد اختناق حاکم بر شيلی در سالهای آخر حکومت ژنرال پينوشه است. فيلم درباره بيداری يک نسل هم هست، نسل جوانی که بجای روياهای قشنگشون ، بدنبال کشف واقعيت هستن. بدنبال بيداری از خواب هستن ، ديگه نمی خوان خودشونو به اون راه بزنن، يا طوری وانمود کنن که انگار هيچ اتفاقی نيوفتاده!
.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-.
_.-._.-._.-._.-._.-._.-._فيلم با بازی جنيفر کانلی و آنتونيو باندراس جذابتر هم شده. تو اين فيلم يه دختر جوون خبرنگار پرده از يه سری از قتل های دسته جمعی پينوشه برميداره. اين دختر که تا قبل از آشنايی با آنتونيو باندراس يه زندگی آرووم و شادی داشته و ميخواسته با پسر عموش که صاحب منصبی تو ارتش بوده ازدواج کنه، يهو احساس ميکنه که ميخواد واقعيتهای جاری تو جامعه اش رو بدونه. دختر از موقعيت اجتماعی خوبی برخورداره و بنظر مستقل و آزاد ميرسه. يه جای فيلم آنتونيو ازش ميپرسه: يعنی تو واقعا آزادی؟ هر چی جلوتر ميره بيشتر احساس مسئوليت ميکنه، ديگه نمی خواد تو بيخبری بشينه و دلش ميخواد مردمم بيدار کنه. اين زوج خبرنگار غاری که توش گورهای دسته جمعی مردم بی گناه بوده کشف ميکنن، چه صحنه های وحشتناکی... چه بوی وحشتناکی...، عکس برداری ميکنن و يه سری مصاحبه ها و مدارک ديگه ای هم بدست ميارن. ولی دختر رو ترور ميکنن که البته جون سالم بدر ميبره و با تغيير چهره با آنتونيو از شيلی خارج ميشن. نشون ميده که چطور ژنرال پينوشه و اياديش حقايقو دست کاری ميکنن و به خورد مردم ميدن. چطور يه انسان، يه حکومت، يه جريان ميتونه اين مسئوليتو به اين راحتی بعهده بگيره؟ مسئوليت خون اين همه آدم! اين همه آرزو، اين همه اشک، اين همه غم... شليک کن بزدل انسانی را ميکشی! قدرت طلبی، پول، خون خون... خون... □ نوشته شده در ساعت 3:10 AM
|
_____دوستان_____
هليا
بزرگ لیلی ترسا پتونیا شبح سـايه گل یخ شورین عصيان عاقلانه ديوانهتر انگشـت جين جين جنس دوم لاک پشـت مداد سفید تنهای شب گاو و گـلدون شرلوک هلمز خورشید خانوم عالیجناب منتقد ما مهـره نیسـتیم دست نوشته های ندا ياوههاي عاشقانه يک من و اینک این من ِسانسور شده شب بود، ماه پشت ابر بود... از یک روزنه سرد عبوس مهسا همیشه بهار از پشت یک سوم حرفـای خودمونی trato-me por tu Corporal Clegg شیمبل قیطون اژدهای خفته پینکفلویدیش همیشه بهار از بالای دیوار وحی شبانه صفر مطلق طبیعتْ مرد کـارپـه ديـم کاپیتان نمو مريم گلي بانوی آبی پدرخونده بينــهايت Oopps آي تک بارانـه کیمیا بالش لامپ قوچ لامپونویس فارسی |