--->
اژدهای شوکولاتی

Wednesday, October 30, 2002



-عاشقه؟
عاشق يه پيرزنه که عقيده داره دو دو تا ۵ تا ميشه
- وا؟ من سه تاشو شنيدم..فاميلشه؟
نه! يه زنگه که لم داده و ظاهرا گريه ميکنه
- ايشالله پا به پای هم پير بشن، خورد و خوراک چيکار ميکنن؟
سرما ميخورن، مادرش کتابا رو ميريزه تو يه پاتيل بزرگ و شام راه ميندازه
-مادرش سايهء يه درخته؟
نه! يه آدمه که هميشه ميگه..تو هم برو ، تو هم برو!
-ديوونه اس؟
شده ، ميگن تو جشن تولدش ديوونه شده!
- نازی! چه حوصله ای دارن مردم!
کپرش سوخت و مهموناش پاپتی پا به فرار گذاشتن
- خوشا به حالش که ستاره ها رو داره
رفته دادگاهو شکايت کرده که همهء ستاره ها رو دزديدند!
- اينو تو يکی از مجلات خوندم

حسين پناهی



.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-. _.-._.-._.-._.-._.-._.-._



Monday, October 28, 2002

● درد داشتم، بد جور. نمی دونم چرا اينطوری شد. با اين همه دردی که کشيدم ياد شش خطی شماره ۳ يی چينگ افتادم، به اسم دردهای زايش!
۳ روز تمام داشتم از درد به خودم ميپيچيدم، با وجودی که مسکن هم خورده بودم. شايد واقعا اين دردی که کشيدم برای تولدی دوباره بود. شايد...

هر چند وقت يه بار تمام تابلوها و پوسترايی که به ديوارای اتاقم چسبوندم، پايين ميکشم. تميزشون ميکنم، جمعشون ميکنمو ميذارمشون تو چمدون، يا اينکه دوباره آويزونشون ميکنم.ديروز بعد از چند ساعت که برگشتم تو اتاق، يهو نگاهم به ديوار خالی اتاقم افتاد. چقدر سفيد بود! پاکِ پاک.
فردا هم کلی کار دارم، يعنی ميشه؟



.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-. _.-._.-._.-._.-._.-._.-._



Sunday, October 27, 2002



عاشقانه

آن که ميگويد دوستت ميدارم
خنياگر غمگينی است
که آوازش را از دست داده است.

ای کاش عشق را
زبان سخن بود

هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من.
عشق را
ای کاش زبان سخن بود

آنکه ميگويد دوستت می دارم
دل اندوهگين شبی ست
که مهتابش را ميجويد
ای کاش عشق را
زبان سخن بود

هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستارهء گريان
در تمنای من.
عشق را
ای کاش زبان سخن بود.

احمد شاملو






.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-. _.-._.-._.-._.-._.-._.-._



Wednesday, October 23, 2002



من شوکولات خيلی دوست دارم! يه مدته که شوکولات خونم بد جوری اومده پايين!
چند وقت پيش يه مطلب جالبی خوندم. نوشته بود دانشمندان کشف کردن که توت فرنگی و شکلات طعم عشق ميدن! وای توت فرنگی و شکلات با شامپاين!

اگر به خانه من آمدی، برای من ای مهربان شوکولات بيار! يادت نره ها!


● چند وقت پيش رفته بودم برای استخدام تو يه شرکتی مصاحبه بشم. مدير عامل شرکت دوست دوست شوهر دوستم بود!
من گفته بودم اگه از پايه حقوق وزارت کار کمتر بخوان بدن نميام. مدير عامل هم گفته بود تشريف بيارن حظوری با هم صحبت کنيم.
خلاصه يه قراری گذاشتمو رفتم. تقريبا نزديک خونه بود و از اين نظر خيلی عالی بود. وقتی وارد شدم احساس کردم که يه شرکت تازه تأسيسه. نشستم و مدير عامل اومد. در مورد قابليتام و تجربياتم پرسيد. گفتم تايپ بلدم و کار با کامپيوتر و اينترنت، زبان انگليسيم در سطح متوسطه، دانشجوی زبان اسپانيايی هستم. به مدت فلان قدر هم تجربه کار تو يه شرکت ديگه رو دارم.
به نظر خودم اون چيزايی که گفتم واسه يه منشی کافی بود.
گفت چقدر حقوق ميخواين؟ گفتم شما چقدر ميخواين بدين؟ گفت ۵۰ تومن با پورسانت. گفتم من تو شرکت قبلی فلان قدر ميگرفتم که از اين مبلغی که شما ميفرمايين بيشتره!
پايه حقوقی که در نظر گرفتين خيلی کمه!
گفت آخه ما کارمون خيلی کمه! کار با اينترنت و کامپيوتر هم عملا نداريم! تا سايتمون راه بيوفته( حالا کلی سفارش کرده بود که ميخوام کسی که ميارم به اينترنت و کامپيوتر وارد باشه!) . بعد اضافه کرد، شما طراحی صفحات وب بلدين؟ بلدين سايت راه بندازين؟
گفتم نه بلد نيستم. کفرم در اومده بود!
يه مقداری فکر کرد بعد گقت شما انگليسی آموزش دادين تا به حال؟ آخه ميدونين ميخواستم اگه بشه به من انگليسی آموزش بدين!
يه کمی با خودم فکر کردم.... اين مدير عاملا جدا چی فکر ميکنن؟ من بايد در طول روز کارای يه منشی که خودش تعداد کمی نيست انجام بدم! توقع داره که طراحی صفحات وب بدونم و سايت هم راه بندازم! در ضمن آموزش هم بدم! ای بابا!
اونوقت چقدر ميخواد حقوق بده؟ اگه تمام اين کارا رو بلد باشم تازه ميخواست به اندازه پايه حقوق وزارت کار که ۷۰ تومن هست بده! يعنی کار سه نفرو حداقل انجام بدم و آقا تازه حقوق يه نفرو بده!
مسخره نيست؟ آخه مشکل اينه که خيليا هستن که حاضرن با همين حقوقی که اين آقا فرمودن و شايد با تمام قابليتايی که عنوان کردن، وايسن و کار کنن! اين به نظر من غلطه! به خاطر نيازی که داريم نبايد ارزش کاری که انجام ميديم پايين بياريم. ولی خب اوضاع اقتصادی خيلی ناجوره! يعنی ممکنه درست بشه؟




.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-. _.-._.-._.-._.-._.-._.-._



Sunday, October 20, 2002

● ديشب بالش نرمی زير سرم گذاشتم :

دستان تو بسيار نرم هستند
آغوشت بسيار گرم است
به من كه دست مي زني
هوش از سرم مي بري
نزديكم كه مي شوي
از بوي خوبت سرم گيج مي رود
نگاهت كه مي كنم
همه چيز از تو پر مي شود
صدايت آرامم مي كند
نگاهم كه مي كني
دلم را مي بري

با تو بودن
يك عشق بازي تمام نشدني ست!

فرهاد

يعنی ممکنه فرهاد؟ يعنی ممکنه يه عشق بازی تمام نشدنی باشه؟ من اعتقاد دارم که ممکنه! ولی خب شک هم دارم.... شک!

با اين شعر بالش هم خيلی احساس نزديکی کردم. ممنون از حس قشنگت فرهاد جان...

همچون آب
كه بايد از خود بپاشد
تا ابر شود
و بعد
آنقدر بگريد
تا دوباره به خود آيد
اينسان من ام
از خود پاشيده اي پريش
نا آرام
كه تا باز گردم به خويش
مي گريم
آرام
آرام!

فرهاد



.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-. _.-._.-._.-._.-._.-._.-._



Saturday, October 19, 2002



در اين زمانه بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قيل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را
برای اين همه ناباور خيال پرست
به شب نشينی خرچنگهای مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست
رسيده ها چه غريب و نچيده می افتند
به پای هرز علفهای باغ کال پرست
رسيدن به کمالی که جز اناالحق نيست
کمال دار برای من کمال پرست
هنوز زنده ام و زنده بودنم خاريست
به چشم تنگی نامردم زوال پرست



.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-. _.-._.-._.-._.-._.-._.-._



Friday, October 18, 2002



آن سوی حصار های سفيد چيست؟ همان حصارهايی که بدور ذهن خود کشيدی؟ همان حصارهای تميزی که تو را از آبتنی کردن در درياچه عشق ورزی باز ميدارد؟ حصارهايی که مرز بايدها و نبايدها ست. چه ميگويند اين نرده های برافراشته شده؟ يعنی آن سوی اين حصارها پاکی نيست؟ يعنی آن سوتر هيچ چيز به تميزی اين حصارها نيست؟
حصارها جرئت آبتنی کردن را از تو ميگيرد، حصارها سفيدی و پاکی مصنوعی خود را به رخت ميکشد، حصارها تو را از به اوج رسيدن در آغوش عشق باز ميدارد. ای کاش با افتخار حصارها را بشکنی و پا به دشت بگذاری و از بوسه های نسيم لذت ببری. ای کاش خودت انتخاب کنی در کدامين جاده ميخواهی قدم بگذاری. ای کاش .....







ديشب ۵ تا فرشتهء ناز سفيد پوش اومدن به خوابم. وقتي راه ميرفتن، آب از آب تکون نمی خورد. همچين با ناز راه ميرفتن که دلا رو ميلرزوندن. يکيشون اومد جلو و دستشو رو صورتم کشيد... وای که چقدر خنک بود! نوازشم کرد و بهم لبخند زد. بعدش بقيه فرشته ها رو صدا کرد و اونا هم اومدن جلو و نازم کردن، يهو تمام قلبم خنک شد! پنج تايی روی نوک پاهای کوچولو و قشنگشون ميچرخيدنو دورم ميرقصيدن. با دستای ظريفشون بغلم ميکردن. چه بوی خوشی تو فضا بود، آدمو ديوونه ميکرد! وقتی رقصشون تموم شد، اومدن بوسيدنمو لبخند زنان رفتن. يه چيزيم تو گوشم گفتن که هر چی فکر ميکنم يادم نمياد... ولی هر چی بود يادمه از شنيدنش با تمام وجودم خوشحال شدم. آخرين فرشته وقتی داشت ميرفت دستامو تو دستاش گرفت. يه کم بهم نگاه کرد و بعد خنديدو رفت.
وقتی چشمامو باز کردم ، هنوز دستام بوی دستای کوچولوشو ميداد.



.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-. _.-._.-._.-._.-._.-._.-._



Thursday, October 17, 2002



آهنگی که رسوخ کرد تو تمام وجودم. موسيقیی که منو فرا گرفت. و من تنها رقصيدم. با تلفيقی از عربی و کردی. ميچرخيدمو موج ميزدم، با حريری که تو دستام بود، هوا رو ميشکافتم. هيچ کس نتونست دنيايی که تو اون لحظات خلق کرده بودم بهم بريزه. هيچ کس توان نداشت همراهيم کنه،شايد چون داشتم با قلبم ميرقصيدم. با چشم باز و با لبخندی به پهنای صورتم. جادوی موسيقی منو تا عرش برد، تا پشت چشمکای ستاره های آسمون. تا جايی که هيچ کس نبود، و من داشتم تو نور يه ستاره دور دست ميرقصيدمو ميچرخيدم.



.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-. _.-._.-._.-._.-._.-._.-._



Wednesday, October 16, 2002



بچه که بودم وقتی از مدرسه برميگشتم خونه، سرويس مدرسه باغچه بانو ميديدم. پسر بچه های شادی که داشتن تو سر و کله هم ميکوبيدن. هميشه احساس ميکردم که دوست دارم وارد دنياشون بشم، دوست دارم زبان اشاره رو ياد بگيرم. احساس ميکردم که تک تکشونو دوست دارم. نه چون با ما فرق داشتن، نه که بهشون حس ترحم داشته باشم، فقط دوسشون داشتم و دلم ميخواست وارد جمعشون بشم. دلم ميخواست بتونم باهاشون ارتباط برقرار کنم. دلم ميخواست بهشون عشق بورزم، معلموشون بشم، همشونو بغل کنم و بگم: بياين اين تمام عشق من بجای چشمايی که ندارين.هميشه بهشون نگاه ميکردم، احتمالا با خودشون فکر ميکردن اين دختر لاغرو به ما نظر داره!

ديروز روز عصای سفيد، روز روشندلان عزيز بود. تحمل فقدان يه عضو خيلی سخته، اگه بگم ميدونم يه آدم نابينا چه احساسی داره دروغ گفتم .نمی دونم و نمی تونم تصورشو بکنم. بعضی وقتا چشمامو ميبستم و سعی ميکردم اصلا بازشون نکنمو راه برم، ولی تا احساس خطر ميکردم باز کردن چشمام اجتناب ناپذير بود!
اين چشمايي که داشتنش برای ما عاديه، برای يه نابينا يه آرزوی شايد محال باشه. ديدن فعلی که شايد يه نابينا فقط به شکل قلبی ميتونه صرفش کنه!
يعنی ما قدر ديدن و شنيدنو ميدونيم، همين دو تا کار ساده و عادی رو...






.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-. _.-._.-._.-._.-._.-._.-._



Tuesday, October 15, 2002



نزديک يه ماه از شروع پاييز ميگذره.نمی دونم اين راه درسته که دارم ميرم؟ بقول يه دکتر روانپزشک زندگی سر تا سر ريسکه! چون معلوم نيست که يه ثانيه ديگه زنده هستيم يا نه! اين راه هم آخرش معلوم نيست...
امروز که باهاش حرف ميزدم دلم آشوب بود! ميترسيدم که خيلی دوستم داشته باشه و من نتونم به همون اندازه عشق نثارش کنم! چون نمی تونم.... چون ميدونم که اون فقط تا آخر اين راه با من همراهه، از پايان اين راه نا معلوم، جاده ما جدا ميشه. خيلی اخلاقيم! اونقدر که بعضی وقتا از دست خودم حرصی ميشم! اما نه! اگه جز اين فکر ميکردم ديگه خودمو دوست نداشتم. من نميتونم جز احساس واقعيم چيز ديگه ای بگم.
بهش خواهم گفت، وقتی که مطمئن شدم ميخوام نگاهشو تو نگاهم باز کنه.


● بالاخره رسيد! ولی تا رسيدنش مُردم! چقدر اين سه هفته برام کش اومد تا اون پاکت لعنتی رسيد! دارم فکر ميکنم وای به روزی که بخوام منتظر پاکت اصلی باشم! هر چی اصلی تر انتظارشم سخت تر! ولی اگه بهم خبر بدن که اونچه که منتظرش بودی درست شد.... نميدونم چه احساسي خواهم داشت. شايد مثل هميشه خيلی عادی باشم. بزرگان ميگن راه رسيدن به هدف جذابه و مهم، وقتی رسيدی تو اون لحظه شايد هيچ احساسی نداشته باشی! بايد يه هدف ديگه رو شروع کنی تا دوباره يه راه ديگه رو شروع کنی تا دوباره لذت راه رفتن و اشتياق برای رسيدنو تجربه کنی.
الان يه انتظار جديد، يه راه جديد شروع شده. پيش به سوی راه جديد!


.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-. _.-._.-._.-._.-._.-._.-._



Monday, October 14, 2002



گردش چشم سياه تو خوشم می آيد
موج دريای نگاه تو خوشم می آيد
همچو مهتاب که بر ابر حريری تابد
تن و تن پوش سياه تو خوشم می آيد....


خوشم می آيد .....


.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-. _.-._.-._.-._.-._.-._.-._



Sunday, October 13, 2002

ایول ! زنده باد تیم ملی فوتبال
هورا!

.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-. _.-._.-._.-._.-._.-._.-._



Saturday, October 12, 2002



سبک مثل پر هستم. چرخيدم و چرخيدم. اونقدر بالا رفته بودم که باد دست خنکشو رو صورت و تنم کشيد.چرخ زدم و چرخ زدم... آروم صورتشو نوازش کردم... خواب بود، چشمای سياهشو بسته بود. دوست داشتم چشماشو باز کنه و من باز تو اون سياهی نگاه کنم. تو اون سياهی، مهربونی و برق لرزونی رو ببينم که از ديدنم تو چشماش ميدرخشه. نشستم رو سينه اش. سبکِ سبک. عين يه قاصدک. يهو چشماشو باز کرد! هُری دلم ريخت پايين! هر وقت تو اون سياهی نگاه ميکنم، پر از سوال، پر از آرامش، پر از همه حساميشم. دستاشو تو موهام کرد و خنديد...
سبک مثل پر، چرخيدمو چرخيدم و خودمو تو چشاش نشوندم.


.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-. _.-._.-._.-._.-._.-._.-._



Friday, October 11, 2002



زرد مثل زندگی، سرخ مثل عشق...
الان يه برگ سرخه، فردا همش سرخ ميشه.






.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-. _.-._.-._.-._.-._.-._.-._



Thursday, October 10, 2002



شيره ورزشکارای ايران. عجب فوتبالی عجب تکواندويی! کُره ايا يه بند داشتن تشويق ميکردن، من تو خونه سر درد گرفته بودم از صدای طبلاشون! اين وسط خونسرديه گل محمدی فوق العاده بود. بازم اين کُره رو برديم. بعد از مدتها يا شايدم برای اولين بار ديدم فوتباليستامون تمام ۵ تا ضربه پنالتيشونو گل کردن! ولی از قيافهء کاپيتان تيم کُره معلوم بود که خراب خواهد کرد! يعنی من حدس زدم.
هوراااااااا هيييی ها





.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-. _.-._.-._.-._.-._.-._.-._



Sunday, October 06, 2002

● يه تيکه از قلبم گم شده ! شما نديدين؟
دارم ميرم که پيداش کنم. پس تا بعد....


● پدر روزی ميرسه که با خودم ببرمت، جايی که ديگه کسی نباشه واسه عشقت مسخره ات کنه و اذيتت کنه! اينو بهت قول ميدم....


● من آنجا چشم در راه تو ام،
ناگاه
تو را از دور ميبينم که می آيی
تو را از دور ميبينم که ميخندی
تو را از دور ميبينم که ميخندی و می آ يی

نگاهم باز حيران تو خواهد ماند
سرا پا چشم خواهم شد
تو را در بازوان خويش خواهم ديد
سرشک اشتياقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
برايت شعر خواهم خواند
برايم شعر خواهی خواند
تيسمهای شيرين تو را با بوسه خواهم چيد

اين شعر قشنگو رنگين کمان برام فرستاده و پيدا کردن نيمه گمشده ام رو بهم تبريک گفته!

راستش نيمه گمشده ام پيدا نشده! دنبالشم نميگردم. اگه قرار باشه خودش سر راهم قرار ميگيره. کسانی بودن تو زندگيم که دوسشون داشتم. يارانی که بهم چيزای خوبی ياد دادن. ولی نيمهء گم شده ام نبودن،چون هر چی نگاه ميکنم ميبينم هر چقدر بهشون عشق ورزيدم بازم اون نهايت عشقم نبوده. اون چيزی که من به اونا دادم يه ذره از کل عشقی بوده که ميتونستم به يه نيمه گمشدهء جيگر بدم. که البته اينو شايد اون موقع نمی دونستم.
دوستای خيلی خوبی دارم، رضا که برام يه جمله خيلی قشنگ نوشت و هر روز تکرارش ميکنم: آنکس که تو را نمی خواهد، پاره وجود تو نيست...
رها داداش مهربونم که عين يه برادر پشتم وايساده و نمی دونم با مهربونياش چيکار کنم. احمد که با ميلهاش از آلمان بهم قوت قلب داد.
جين جين که هميشه نا اميديامو سرش ميبرم! و اونم چه مهربون و چه خالصانه بهم گوش ميده و باهام ذوق ميکنه يا غمگين ميشه.
داش آکل اين پسر شيرازی با مرام که بازم با ميلهاش بهم روحيه داده، گل يخ عزيز مهربونم، که با انرژی و صبوريش بهم کلی درسا داد. ندای قشنگم، دست بلاگر درد نکنه که باعث شد دوست با ارزشی مثل ندا پيدا کنم.
چقدر خوبه که اين همه دوستای عزيز دارم. از همتون متشکرم. از تمام دوستای ديگه ای که اسمشونو نبردم هم ممنونم. با ميلهاتون روز منو قشنگتر کردين. دوستتون دارم.



.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-. _.-._.-._.-._.-._.-._.-._



Saturday, October 05, 2002



دختر بايد لطيف باشه، پس طبيعیه که بايد عطسه اش هم لطيف باشه. ولی مگه ميشه با نرمش عطسه کرد؟
نمی دونم ديدين يا نه، خيلی از مردم مخصوصا زنها عطسه اشونو قورت ميدن و وقتی عطسه ميکنن با لطافت فقط يه چ شنيده ميشه! اصلا عطسه واسه چيه؟ يه کار زشت و کثيفه فقط برای پخش کردن آب دهن تو هوا؟ خب بابا اون ميکروبايی که تو تنمونه بايد بيرون بريزه يا نه؟ اونقدر از بچگی تو گوش دختر ميخونن لطيف باش و لوند باش که يه کار طبيعی و ساده ای مثل عطسه کردن ميشه يه مشکل بزرگ! اصلا چطوری اين هوايی که داره با اين فشار بيرون مياد کنترل ميکنن! و الله خودش يه هنريه!
پدر بزرگم خدا بيامرز همچين عطسه ميکرد که زهره آدم آب ميشد! خودشم نه يکی نه دو تا ! يهو ۱۰ تا ۱۵ تا پشت سر هم! از اون ور دختر خاله ام ، از عطسه فقط يه کمی سرش تکون ميخورد و يه کمی صورتش جمع ميشد! فقط من هر دفعه احساس ميکردم که اين معده، روده و ريه هاش منفجر ميشه اون تو! درست مثل کارتونا که بمب ميندازن تو يه جای در بسته و ... بوم! اونوقت اين دختر خاله هر روز مريض بود! همه اش سرما خورده بود! بر عکس پدر بزرگم ماشالله اصلا سرما نميخورد و خيلی کم مريض ميشد!
وضعيت عطسه منم که تو عکس قابل تشخيصه!
خلاصه هر وقت ميبينم انسانی با آرامش خيال و راحتی عطسه نميکنه و قورتش ميده، احساس خفگی ميکنم! احساس در خود ترکيدگی!




.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-. _.-._.-._.-._.-._.-._.-._



Wednesday, October 02, 2002



پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنيست


دلم ميخواد پرواز کنم. بالا و بالاتر، اونجايی که ابرا زندگی ميکنن. شيرجه بزنم وسط اون همه سفيدی و نرمی.
ميخوام نوک آخرين برگای درختا به پاهام بخوره، همون برگايی که واسه نور خورشيد خودشونو بالا کشيدن. دلم ميخواد از وسط جنگل وقتی باد داره بوی سبزی جنگلو تو صورتم ميزنه رد شم.
اونقدر پايين بيام که با پاهام رو سطح درياها چين بندازم. دست بزنم به آب و پشت ماهيای متعجبو نوازش کنم.
ميخوام صدای نفير صحرا رو بشنوم همچين که با دستام روی شنهای نرم و طلايی رنگ نقاشی ميکشم.
برم و برم .... بالا و بالاتر، جايی که ماه دستشو رو قلبم بکشه و نوازشم کنه و هر چی غصه تو اين يه ذره جا لونه کرده پاک بکنه. دستمو دراز کنم دو تا ستاره بچينم، يکيش واسه خودم ، يکيشم واسه جفتم.
اصلا دلم ميخواد هر روز صبح که پا ميشم، يه پرواز تازه رو شروع کنم. يعنی ميتونم؟
نمی دونم....


.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-. _.-._.-._.-._.-._.-._.-._



Tuesday, October 01, 2002

● امروز بالاخره اون نيمه گمشده رو پيدا کردم. بعد از چندين ماه سر در گمی و و احساس گيجی! باورم نميشد که هميشه همون جا نزديک من بوده ! اونوقت من کور نديده بودمش! يعنی اصلا به اين نزديکی دنبالش نگشته بودم ! هنوزم باور نميکنم! چقدر پيدا کردن اونی که ديگه از يافتنش نا اميد شدی مزه ميده! اونم درست زمانی که ديگه به فکرش نيستی ! حتی به فکر جایگزين کردن و پيدا کردن نيمهء جديدی هم نيستی. اونوقت يهو تو جيب کيفت پيداش ميکنی! بعد از کلی بدبختی کشيدن و يه وری نگا کردن به دنيا!
امروز وقتی اين پلاستيک عينکم رو که باعث ميشه رو دماغ وايسه پيدا کردم( اسمش چی بود؟ ) ، اونقدر خوشحال شدم! خوبه يه اژدهای شکلاتی به همين سادگی ميشه خوشحال بشه و بال در بياره! تازه داشتم فکر ميکردم نيمه اش که رو عينکم بود چقدر خوشحال شده!


● بعضی چيزا نشانه عصمت و نجابت برای دختر ايرونی محسوب ميشه. يکی از اون چيزا ابروهای کلفته! اگر از کلفتی ابروها قبل ازدواج کم بشه يه جای کار در نظر بعضيا ميلنگه!
هر چی سريال نشون ميدن دختره ابروهاش ۱۰ سانت پهنا داره!
يه سريال به مناسبت هفته دفاع مقدس نشون ميدادن. دختری که نقش دختر مرد بسيجی رو بازی ميکرد ابروهاش خدادای نسبتا باريکه . اونقدر مسخره گريمش کرده بودن و براش ۱۰ سانت ابروی پهن کشيده بودن که خدا ميدونه! کاملا معلوم بود!
چند روز پيشا يه سريال جديد داشت نشون ميداد يهو چشمم به جمال يه ابروی نسبتا باريک روشن شد. بعد فهميدم اون دختر نقش منفی داره !!
اين قضيه هم مثل قضيهء جوونای فرنگ رفته اس که همشون تو اين سريالا حقه باز، جاسوس، بی عاطفه يا معتاد شدن و اومدن!
يادمه وقتی من ابروهامو برداشتم کلی بزرگان فاميل زير لبی اعتراض کرده بودن! البته طبق معمول جلو روم کسی جرأت نکرده بود حرفی بزنه! تازه من کم سن نبودم! اصلا يکی از نشانه های باکره بودن پهنای ابروهای دختره! تازگيا فهميدم هر چی رنگ ابرو به زغال نزديکتر باشه مهر تاييد نجابتش پر رنگتره!
ابرو برداشتن يعنی پاکيزه بودن يه زن، يعنی مرتب بودن يه دختر! حالا چه فرقی ميکنه باکره باشه يا نباشه. مگه مردا بعد از ازدواج ريش ميتراشن؟
هی بالام هی!




.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-._.-. _.-._.-._.-._.-._.-._.-._



Home

_____دوستان_____

هليا
بزرگ
لیلی
ترسا
پتونیا
شبح
سـايه
گل یخ
شورین
عصيان
عاقلانه
ديوانه‌تر

انگشـت
جين جين
جنس دوم
لاک پشـت
مداد سفید
تنهای شب
گاو و گـلدون
شرلوک هلمز
خورشید خانوم
عالیجناب منتقد
ما مهـره نیسـتیم
دست نوشته های ندا
ياوه‌هاي عاشقانه يک من
و اینک این من ِسانسور شده
شب بود، ماه پشت ابر بود...
از یک روزنه سرد عبوس
مهسا همیشه بهار
از پشت یک سوم
حرفـای خودمونی
trato-me por tu
Corporal Clegg
شیمبل قیطون
اژدهای خفته
پینکفلویدیش
همیشه بهار
از بالای دیوار
وحی شبانه
صفر مطلق
طبیعتْ مرد
کـارپـه ديـم
کاپیتان نمو
مريم گلي
بانوی آبی
پدرخونده
بينــهايت
Oopps
آي تک
بارانـه
کیمیا
بالش
لامپ
قوچ

لامپونویس فارسی

سايت خبري گردون

موزيک گردون

[Powered by Blogger]